ای آرام دل بی قرارم
در هجرانت چشم هايم باران عشق می بارند
می بارند و می بارند
تا اين سوی ناچيزی هم که مانده است را هم از دست بدهند
و در سياهی دنيای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خيال تصور نکنند
تو کجايی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در
غم عشقت می سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست
پاسبانی ميکنم تا در آن جز انديشه عشق آتشينت هيچ جای نگيرد
سينه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است
در ميان سينه ام سوزشی احساس ميکنم
گويی اين دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد
وتنم را از عشق می سوزاند
سراپا همچون ديوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق می گردم
تو می دانی اين درهای فنا شدن کجاست؟
می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم...
دل من خدای مهربانی های توست
در شبي آرام و ابري ،در سكوت طبيعت ، يخ زدگي دلها ، سوز سرما و ستارگاني كه چهره طلايي خود را زير اشك آسمان پنهان كرده بودند ،در گوشه اي از طبيعت سرد و افسرده ،بلبلي آرام آرام سر در گريبان شاخه هاي تكيده درختچه اي فرو برد .
ناگاه شاخه گلي خشكيده و پرپر شده را ديد كه در زير هجوم گلوله هاي سفيد برف خميده شده بود ، با چشمانش او را نگريست ، به جانب او رفت ...
با نسيمي سرد تازيانه اي بر گونه گل پرپر شده نواخته شد ،از درد به خود پيچيد و رو به سوي بلبل كرد ،ساقه خسته اش از اشك تر شد ...
بلبل بر خود لرزيد و به تلخي گريست و در دل آرزو كرد تا گل پرپر كه جز خار چيزي در بر نداشت جاني تازه بگيرد ...
پروانه وار به گرد گل چرخيد و ناله كرد .
قاصدكي از دوردست خرامان خرامان رو به سويش آورد ،گفت :بلبل بگو درد دلت را .
بلبل لب گشود و از آرزويش گفت .
قاصدك جواب داد : گل خود فداي پروانه اي شده ، پروانه اي كه پر گشود و خار بر دل او نهاد .
بلبل گفت :چاره چيست ؟
قاصدك مكثي كرد و گفت : با هر گلبرگي كه از گل پرپر برويد ، خاري در بدن شيدايش فرو خواهد نشست .
بلبل گفت :به او جان تازه بده ،وجودم ارزاني لطافت او
قاصدك گريست و رفت و بلبل چشم به راه او ...
ناگاه گل را ديد كه پيچشي به خود داد و قد راست كرد ، بلبل لبخندي زد ، لحظه اي بعد در وجودش لرزشي ايجاد شد و سختي خاري را در بالهايش حس كرد ، لبخند بر لبانش خشكيد و ...
گل رنگي به خود گرفت و بلبل خاري در چشم ...
گلبرگي زيبا بر رخ گل روييد و خاري در گلوي او ،گلبرگي ديگر و باز هم خاري ديگر .
گل همچو خون مي جوشيد و مي تراويد و بلبل چو ابر مي گريست و چو رعد مي ناليد .
آخرين گلبرگ گل هم روييد و آخرين خار ... و آخرين نفس ها هم ...
در آن لحظه ي با شكوه كه گل چو ماه شب چهارده زيبا مي نمود و بلبل چو شمع مي سوخت و ذوب مي شد صداي سنگين قدم هاي كودكي ، چشمان بي رمق و خونين بلبل را گشود ،كودك بي توجه از كنار بلبل غرق در خون گذشت و به طرف گل خم شد .
پرهاي رقصان گل جوان و شاداب ،او را وسوسه كرد .
گل را بوييد ،دستش را به سوي او دراز كرد .
و بي رحمانه ...
آري او را از شاخه اش جدا كرد .
بلبل بر خود پيچيد و ناليد .
كودك آرام آرام از جلوي چشمان خونينش ناپديد شد .
لحظاتي بعد صداي شيون گل كه در زير چرخ هاي ارابه اي
فرو شكسته بود با آخرين نفس بلبل همصدا گشت .
تو را با لهجه ی گلهای نيلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ايی در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم
و تو
در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايی
و من
تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم...
همين بود آخرين حرفت
و من
بعد از عبور تلخ و غمگين نگاهت
حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غرور ساکت و نارنجی خورشيد واکردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نميدانم چرا؟ شايد خطا کردم
و تو
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم چرا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی
ولی رفتی و بعد رفتنت باران چه معصومانه ميباريد
و بعد رفتنت يک قلب دريای ترک برداشت
و بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و بعد رفتنت گجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت . تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد رفتنت گويا کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زيبای تو ام برگرد...
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو
در راه انتخاب او خطا کردم
و من
در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديـــــد
کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است
ومن
در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ايی از جنس بغض کوچک يک ابر
نمی دانم چرا؟
شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

خيال خامِ پلنگ من بسوی ماه جهيدن بود و
ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من، دلِ مغرورم، پريد و پنجه بر خواری زد
که عشق، ماه بلند من، برای دست رسيدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه ديدار است
شروع وسوسه ای در من، به نام ديدن و چيدن بود
اگر چه هيچ گلِ مرده دوباره زنده نشد، اما
بهار در گل شيپوری مدام گرم دميدن بود
من و تو آن دو خط هستيم ، آری
موازيانِ به ناچاريم
که هردو باورمان، به يکدگر نرسيدن بود
شراب خواستم و عمرِ من، شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه ، بهانه اش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزی، که کِرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود

